تبليغاتX
وقتی سبز بودن جرم است
 
کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.

وی به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است..واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".

 

کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.


وی به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است..واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".

 

|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سوم آذر 1389  |
 
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا
پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کل ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد
.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند
|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سوم آذر 1389  |
 
سبز

|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه نوزدهم مهر 1389  |
 همیشه شبز باشید
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ایم

و ساقه های جوانمان با تبرهاتان زخم خورده است

با ریشه چه میکنید

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در اشیانه چه میکنید

گیرم که میزنید گیرم که میبرید گیرم که میکشید

با رویش نا گزیر جوانه چه میکنید

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه هجدهم مهر 1389  |
 
سلام دوستان عزیز شما که زحمت میکشید سر میزنید لا اقل یه نظر خشک و خالی هم بدین دل ما به همین نظراتون خوشه.

بیشنهادی چیزی هم بود بگین انتقاد هم نمیبذیریم مثل بعضی سران مملکتمون

|+| نوشته شده توسط امیر در شنبه هفدهم مهر 1389  |
 وصیت نامه داریوش بزرگ

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .


 

|+| نوشته شده توسط امیر در شنبه هفدهم مهر 1389  |
 وصیت نامه کوروش کبیر

من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم

پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با

رقبت گردن نهادند .

 قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز وتجاوز

قرار مي گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور

آسيا به دست شما مي سپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي

و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم .

جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در

هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ،

پا از اعتدال بيرون ننهادم .

حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت مي دانم زيرا : فرزنداني كه خداوند

بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات

مقتدر و باشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .

من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير

نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت

مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر

 اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و

بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ

بترسيد كه در  بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست .

از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق

خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري

نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون

خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من

خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت و از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر

بود .

ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن

نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم

خاك ايران را تشكيل دهد .

چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود
. . . . .

پس درود بر آریایی  . . .

|+| نوشته شده توسط امیر در شنبه هفدهم مهر 1389  |
 
بسیاری از جوانهای امروز آن دوران را به یاد ندارند – و امروز که نتایج جمهوری اسلامی را به چشم می بینند بر گذشتگان خود لعنت می فرستند که چگونه کشوری را برایشان ساخته اند که بویی از آزادی و حقوق بشر در آن به مشام نمی رسد . پسر ها از پدرانشان این پرسش را دارند که چگونه چشم و گوش بسته به دنبال حرفهای پیرمردی گوشه نشین در آنسوی جهان جانشان را بر طبق اخلاص گذاشته اند و به خیابانها ریخته اند و دخترها از مادرانشان می پرسند چگونه حاضر شده اند این همه محدودیت را بپذیرند و به جمهوری اسلامی رای آری دهند . اگر من فرزندی داشتم که چنین پرسشهایی را از من می پرسید – سرم را بالا می گرفتم و می گفتم من وظیفه ام را در قبال کشورم انجام داده ام من به دنبال آنچه برای خود و آیندگان کشورم درست می پنداشتم جنگیدم من هم مانند تو به دنبال آزادی و حقوق بشر بودم –

 پسرم می پرسد : مگر تو آخوند ها را نمی شناختی ؟

 می گویم : صحبتهای این آخوند طور دیگری بود او هم همان حرفهایی را می زد که ما برایش می جنگیدیم

 و بعد برایش این سخنرانی آیت الله خمینی را می گذارم پسرم با تعجب آن را گوش می کند انگار باور ندارد که چنین حرفهایی از زبان خمینی خارج شده باشد .

 رو به من می کند و می گوید : چه شیرین است این همان چیزهاییست که من هم برایش می جنگم . رهبران سبز ما هم این را می خواهند .

 به آغوشش می کشم و در گوشش می گویم : برای آرمانهایت بجنگ – ولی امیدوارم روزی برای فرزندت چنین نواری را نگذاری .

آري ملت سبز ايران بايد هوشيار باشند و فراموش نکنند که آيت الله خميني هم آنچنان در مورد آزادي و حقوق بشر و مبارزه با اختناق صحبت مي کرد که همين حالا هم هيچ يک از رهبران سبز نمي توانند چنين سخنراني هاي کوبنده اي را انجام دهند – چه تضميني هست که روزي نرسد که رهبران ما هم بلغزند و خونهاي ريخته شده را ناديده بگيرند .

 سخنرانی آیت الله خمینی در پاریس در مورد حقوق بشر

 مدت سخنرانی : 30 دقیقه

حجم: 1.8MB

تاریخ سخنرانی : 25 / 9 / 57

http://www.mediafire.com/?2gw5uwjzdxf

سرو باشيد

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه ششم مهر 1389  |
 شب عاشورا از زبان شریعتی
شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:

حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه ششم مهر 1389  |
 شریعتی

او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

29 خرداد پس از 15 خرداد و 28 خرداد ، 29 خرداد است و سالروز غروب خورشيد فروزان عرصه ي علم وادب ، در گذشت معلمي عزيز ، استادي فرزانه ، انساني كامل ، غزيز سفر كرده ، دكتر شريعتي است كه بر تمامي دوستداران و محبانش تسليت عرض مي نمايم . اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه ششم مهر 1389  |
 
اي خداوند مستضعفان
تو كه اراده كرده اي تا بر بيچاره شدگان زمين منت نهي , و توده هاي محكوم ضعف و محروم از حيات را - كه در بندكشيدگان تاريخ و قربانيان ستم و غارت زمان و مبغوضان دوزخ زمينند - به رهبري انسانشان بركسي و به وراثت جهانشان برداري اينك هنگام در رسيده است و مستضعفان زمين وعده تو را انتظار مي كشند ,
اي مظهر غيرت ,
مستضعفان زمين در اين زمان تنها پرستندگان تواند .
اي خداوند ,
تو كه همه فرشتگانت را در پاي آدم به سجده افكندي . اينك نمي بيني : بني آدم را در پاي ديوان به خاك سجود افكنده اند ؟
آنان را از بند عبوديت بت هاي اين قرن - كه خود تراشيده ايم - به بندگي آزادي بخش عبادت خويش ,آزادي ببخش !
اي خداوند ,
آن ها كه به آيات تو كفر مي ورزند و پيامبران تو را به ناحق مي كشند و نيز مرداني را كه از مردم برخاسته و به عدالت و برابري مي خوانند نابود ميكنند,هنوز بر جهان مسلط اند .
عذابي را كه مژده داده بودي بر انان فرو فرست !
|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388  |
 نسل ما به یک شریعتی نیاز داره تا هزارها...؟مگه نه؟
آن روحهاي مختصر و چهار انگشتي ! كه ظرفيت دلشان به اندازه يك انگشتوانه است

و پرش فكرشان تا نوك بيني شان .

خيلي خوش و راحت و خاطر جمع اند و با يك انگشتر عقيق و يك جو ارتفاع محاسن و يك زيارت شاه عبدالعظيم

و يك اطعام و چهار پول صدقه و چند صفحه قرائت مفاتيح خود را در اقيانوس علم اليقين احساس ميكنند

و در آغوش حورالعين !

و چنان خيالشان از عالم و آدم و دنيا و ‌آخرت و حساب و كتاب جمع است كه گويي متولي پل صراطند

و ملايك بهشت از اطرافيان آقا به شمار مي روند .

با مطالعه كتاب السماوالعالم تمام طبيعت و جهان مادي را از اولين لحظه خلقت تا قيامت مثل جيب لباسشان

مي شناسند .

با مطالعه ناسخ التواريخ كه همه تواريخ ديگر را نسخ كرده تاريخ بشريت را از آدم تا خاتم مثل آب خوردن مي دانند

و مجهولي ندارند.

با مطالعه منازل الاخره از اولين قدم مرگ تا قيامت تمام آخرت را دقيق تر از يك جغرافيدان دنيا ميشناسند

و نقشه اش را وجب به وجب دارند و بالاخره با داشتن كتاب مفاتيح الجنان تمام كليدهاي درهاي بهشت را به دست

مي اورند ويك آدم مگر ديگر چه مي خواهد ؟

مي بينيد كه احساس كوچكترين نيازي احتمال كمترين مجهولي تصور لحظه شكي در خود و فكر و عمل خود و سرنوشت خود ندارد .

اما آن انسان شگفتي كه سينه اش انبوه فشرده اي از آگاهي ها است و انديشه اش به راه هاي آسمان آشنا تر است

از راه هاي زمين .

او است كه ناگهان از بستر نرم خانه نيمه هاي شب ميگريزد و سينه اش خفقان ميگيرد

و به نخلستان هاي حومه شهر پناه ميبرد و در دل شب از درد و حيرت و هراس در برابر ملكوت عظمت وجود وجمال و جاذبه خدا و حقارت و نياز خويش ناله برميدارد و از هوش ميرود .
|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388  |
 سخن بزرگان

من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی آخر پیر شوی و دیگر هیچ؟؟؟

برگرفته از کتاب ماهی سیاه کوچولو نوشته: صمد بهرنگی

انسان به میزان برخورداریهایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه درست به اندازه نیازهلیی که در خویشتن احساس می کند انسان است.سطح تعالی و درجه کمال هر انسانی را با با درجه تعالی و کمال نیازهایی که دارد و کمبودهایی مه در خود احساس می کند دقیقا می توان اندازه گیری کرد.یعنی هر کس به میزانی انسان تر است که نیازهایی ماملتر متعالیتر و متکاملتر دارد.ادمهای اندک نیازهای اندک و انسانهای بزرگ نیازهای بزرگ.اینجاست معنی این حقیقت دقیق که:

آنان که غنی ترند محتاج ترند.

«نیایش» از دکتر علی شریعتی

هیچ هنری دشوارتر از هنر زیستن نیست...هنر زیستن را باید انسان در طول عمر بیاموزد و شگفتر انکه انسان باید در طول مدت عمر هنر مردن را نیز بیاموزد.

سنک

بکوش تا اندک اندک شخصیت واقعی خود را بیابی.این کارآسان نیست.بسیاری از مردم دیر به این مرحله میرسند.باید مدتها جست و جو کنی تا بدانی کیستی ولی چون حس کردی خودت را یافته ای آن وقت تمتم جامه های عاریت را به دور بیفکن.خودت را با تمام محدودیتها و کمبودهایت بپذیر و سعی کن تا استعداد حقیقی ات را سالم و طبیعی و بی تقلب پرورش دهی...کسانی که زندگی خود را هدر می دهند غالبا کسانی هستند که در اغاز کار درباره طبیعت خود به اشتباه افتاده و به راهی رفته اند که راه ایشان نبوده است.یا کسانی هستند که به راه درست رفته اند ولی نتوانسته اند یا تاب نداشته اند که به قدر توانایی خود پیش بروند.

«خانواده ی تیبو» از روژه مارتن دوگار

دخترم هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند... به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

بخشی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

نگاه ما به همدیگه شده مثل قاتل دیگه توجه نمیکنیم به حس باطن چه دخترا که تا میشنون اسم تاجر میگن این بهترین کس واسه ازدواجه عشق چیه بابا این حرفارو ولش عشقو دیدی برسون سلامه ما رو بهش«یاس»

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 طولانیه ولی حتما بخوانید حتما

اجر نمی دانم چرا این کلمه ناگهان در گوشم یک نوای موزونی به خود گرفت.یک دلنگی کرد! انعکاسش افتاد توی ذهنم و مثل پژواک توی جمجمه ام پیچید و همین طور توی ذهنم تکرار میشد: اجر...اجر...اجر...» صداهای بیرونی ارام آرام قطع شدند.و بعد هم تصویرها.رفتم تو حالت خلسه!پیش چشمانم باغهای درندشتی ظاهر شدند با درختان سر به فلک کشیده ای که نمیدیدم تا کجا بالا رفته اند بالا.«در دنیای خودمان معمولا میگفتیم سر آنها به عرش می ساید.حالا آنجا خودش عرش بودنمی دانم سر آن درخت ها به کجا می سایید»چه نهرهایی پر از شیر و عسل و چه قصرهایی از بلور در چندین طبقه و بر هر طبقه چندین پنجره و از همه مهم تر !!!! کلی حوری پری که داشتند از ان پنجره ها دست تکان می دادند!همین طور که داشتم با لبخندی ملیح بر لب به ابراز احساسات انها پاسخ می دادم ناگهان یک پس گردنی محکم نواخته شد در محل مربوطه!بد جوری سوخت.برگشتم بینم کیه تا چند تا فحش آبدار نصیبش کنم که دیدم خودم هستم!به آن خودم گفتم:«هوی چته؟آدم نیستی مگه؟!»آن خودم پاسخ داد:آدم من نیستم یا تو؟!تو که برای تطمیعت به یک کار معمولی و وظیفه کوچک انسانیت باید هزار تا جایزه نفیس برات قرعه کشی کنن؟خاک بر اون سرت که حیفم میاد بهش بگم سر!آخه چقدر باید اجرهای چرب و چیلی برات بندازن پایین تا آخر آقا زاده آخرش هم به نیروی محرکه ی حاصل از تخصیص اجر یک لطفی بفرمایند و مثلا دست یه پیرزن کمر خمیده را برای عبور از خیابان به گرمی بفشارد و شانه هایش تکیه گاه مناسبی برای هر نیازمند باشد.جناب آقای آدم!اصلا می دونی آدم یعنی چی؟این اجره کمیه که آدمی؟همین که لذت خوبی را می فهمی کمه؟گربه بودی خوب بود؟نه بفهمی تعالی چیه؟نه بفهمی تکامل چیه؟نه بفهمی پرواز چیه؟نه بدی نه خوبی نه بفهمی خوبی چه کیفی داره؟خجالت نمیکشی؟چرتکه انداختی محاسبات لگاریتمی می کنی که...؟اصلا تو درست بشو نیستی برو خدا رو شکر کن که اینجا بهشته.ادم قدرت کار بد نداره.و این خودم انقدر عصبانی بود از من که رگهای گردنش بیرون زده بود خجالت کشیدم از آن خودم.

در گوشه پیاده رو خشکم زده بود که ناگهان پیر زنی کوته قد را دیدم که به آهستگی از آنجا عبور میکرد همان قدر سرعت داشت که در گذشته دوربزگترها در دو سمت مسیر حرکتم ایستاده بودند و کف می زدند و من با تعادلی بسیار نا پایدار تند تند پا می زدم تا خود را به ان خط پایان دوست داشتنی یعنی آغوش مادرم !بیاندام.چه جالب بشر بعد از این همه سال باز برمیگردد سر جای اولش.یادش بخیر چقدر آنموقع ها راحت بودیم یکدست بودیم.ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم!ولی متاسفانه حالا شدیم.و داریم یک پیر زنی را می بریم آن طرف خیابان تا شاید یک نفر ما را ببیند و برود تعریفمان را جایی بکند.

به راستی چرا آدم باید این گونه باشد.شرم اور نیست؟فرض که همین الان از عرش چاووشی بانگ بر زند که ای مثلا انسان!از حالا آزادی!!! نه حوری پری برایت رزرو می کنیم و نه سیخ و سرب گداخته برایت اماده می کنیم.هر غلطی خاستی بکن.کاریت نداریم.حالا یک انسان سالم و طبیعی نه خیلی متعالی.بلکه خیلی خیلی معمولی را در نظر بگیرید.

ایا مثلا چنین به خودش میگوید که آخیییییییش چقدر راحت شدیم!خوب حالا اول بریم یه کم کلاه برداری بعد هم یه تیریپ بریم دزدی بعدشم یه چند خرواری دروغ بگیمو دل بشکنیم .بعدشم بریم دنبال این حوریان جهنمی یک........و بعد دلمون وا شه»فکر نمیکنم یه انسان سالم و طبیعی و نه متعالی چنین فکری کند.فکر نمی کنم که نماد جوشش درونی ذات انسان بی شرافتی باشد.انسان ذاتا شرافت را دوست دارد.خوبی را دوست دارد.اصالتا اینگونه است.بعد دیدم چه موجود پیچیدی ایست این انسان برای آنکه خودش باشد جایزه می خواهد.دیوار برای اینکه دیوار باشد جایزه نمی خواهد.شتر برای اینکه شتر باشد .ولی انسان برای انسان بودن جایزه می خواهد.تازه کلی مدعی است که عقل هم دارد واقعا که عجب عقلی هم دارد.بین دو جایزه که یکیش آبنبات باشد و دیگری معرفت به حقایق هستی»اولی را انتخاب میکند!

میپرسی ابنبات کجا بود؟برایت می گویم.در تعریف سجایای فرشته ها خوانده ام که فرشته ها قدرت گناه کردن ندارند.یعنی اصلا ذاتا نمی تونن گناه کنن.قدرت خطا کردن ندارند.و طبعا اختیار و قدرت انتخاب هم ندارند(مثل خیلی از آدمها که قدرت و اختیار برای انتخاب سرنوشتشون ندارن و به میل مردم یا والدین واطرافیان رفتار می کنن اسمشو می زارن منطق یا احترام و راحت می گن تقدیره مثل یکی از دوستان من البته دوست سابقم.خداوند سرنوشت هیچ کسو تغییر نمده مگه خودش بخاهد.)

بگذریم از موضوع پرت نشیم.خوب در مورد فرشته ها ذاتا همین جور هستن دیگر.حالا کفه دیگر ترازو رو ببینیم که چقدر سنگین تره و والا تر .انسان یعنی یک موجود صاحب شعور و فهم و ادراک.رشدش در این است که قوای ذهنش را بپروراند.و روز به روز متکامل تر شود.و به سبب طی این مسیر با آگاهی اراده و بینش کامل می تواند که خوب باشد. می تواند که انتخاب کند.

چقدر بالاتر است این روح از آن یکی جسمش را کاری نداریم که مفت هم نمی ارزد.کیلویی است و از این بابت جسم کرگدن و فیل به او می چربد.با روحش کار داریم.همانی که وقتی یه نفر از ما می پرسد چطوری می گوییم خوبیم.ایا منظور این است که پوست مو دندان و استخانهای فکم خوبند و به شما سلام می رسانند؟!نه یعنی اینکه «من» خوبم یعنی همان روح. بدون هیچ تصور کارتونی بدون هیچ شاخ و دمی حالا خنده دار نیست که از روح بترسیم.

این روح را حتما شناخته ای .این روح از تکامل از زیبایی از شعور از دریافت حقیقت لذت می برد.از صعود و بالا رفتن لذت می برد.

حالا بالاخره ابنبات چی شد؟یعنی همین که به چنین روح متعالی و ذی شعوری به عنوان جایزه قول مصاحبت با خلایقی را بدهند که فاقد قدرت تمییز و تحلیل و شعور اراده پرهیز از بدی ها هستند.و فقط خیلی خوشگلند.آخر کجای این مصاحبت لذت دارد.در این دنیا از ان دست ادمهایی که کمی از نعمت تحلیل و تشخیص وعقل ممیز کم بهره اند(بی بهره) اعصاب ادم کلی خط خطی می شود.حالا وای به آنکه...............

من که ترجیح می دهم با همان ارواح متعالی هم نشین باشم.دلم می خواخد در آنجا هم همسری در کنارم باشد که با توانایی و شعور بالایش.مسیر تکامل را روز به روز برایم بیش از پیش راهوار کند.و البته خودش هم لحظه ای از عروج باز نماند.

من جوش می آورم و قتی ظرفیت تعالی نوع بشر را می بینم و بعد می بینم که برخی دل خود را به آبنباتی خوش کرده اند.غافل از انکه دهنده این جوایز (شیطان رجیم)خودش متاسف است که دارد این آبنباتها را جایزه می دهد و حتما در دلش می گوید:ای کاش آنقدر رشد کرده بودی که جایزه اصلی را می خاستی حقیقت هستی را می خاستی.....بی نهایت هستی را........

نه ظلم.بدی.نیرنگ.دل شکستن.شهوت.زنا.ریا.دروغ.خیانت یا به زبان خودمان همان ابنباتهای رنگی را.

پس بیایید خودمان باشیم نه بیشتر نه کمتر خودمان به معنای واقعی یک انسان که از روح بی نهایت در او دمیده شده....

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 
دهقان فداكار پير شده/ چوپان دروغگو عزيز شده/ شنگول و منگول گرگ شدن/ كوكب حوصله مهمون رو نداره/ كبرا تصميم گرفته دماغش رو عمل كنه/ روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسه اس/ حسنك گوسفنداش رو ول كرده تو يه شركت آبدارچي شده/ آزش كمانگير معتاد شده/ شيرين خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي/ رستم اسبش رو فروخته يه موتور خريده و با اسفنديار ميرن كيف قاپي/ واقعا چه بر سر ايران و ايراني آمده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 

معبودا

به عزت و جلالت سوگند اگر از درم برانی

این استانه را ترک نخواهم کرد و دست از تملقت بر نخواهم داشت

چرا که جود و کرامت را بسیار دیده ام

حتی اگر مرا در غل و زنجیر افکنی و رحمتت را از من دریغ کنی

و زشتی هایم بر خلایق آشکار گردانی

و آ« گاه فرمان دهی به آتشم در اندازند

و میان من و بندگانت جدایی افکنی

هرگز از تو قطع امید نخواهم کرد.....

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 

مردم اغلب غیر منطقی خود محور و متعصب هستند

در هر حال انها را ببخش

اگر مهربان باشی تو را متهم می کنند که پشت این مهربانی ها هدف های خود خواهانه پنهان شده است

در هر حال مهربان باش

اگر موفق شوی دوستان دروغین و دشمنان واقعی به دست خواهی آورد

در هر حال موفق باش

اگر صادق و صریح باشی ممکن است تو را فریب دهند

در هر حال صادق و صریح باش

چیزی را که برایش سالها تلاش کرده ای می تواند در یک شب خراب شود

در هر حال تو بساز

اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع می شوی

در هر حال به دنبال خوشبختی باش

کار امروز تو را اغلب افراد فردا فراموش می کنند

در هر حال تو کار خوبت را انجام بده

این جملات ممکن است بینش خیلی ها را تغییر نده

در هر حال تو آن را برای انها بخوان....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 

خداوندا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

و فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند.

جبران خلیل جبران

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 

از او پرسید:تو کیستی

گفت:جوینده

گفتم:جویای چه هستی

گفت:..............خدا

به خود گفتم:نباید خدا را بجویم فقط باید او را ببینم

او در ستارگان دور دست نیست

هر جا که هستیم خدا همان جا حضور دارد

خدا اینجا آنجا و همه جا حاضر است

فقط باید چشم درونمان را بگشاییم...

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 

 

وقتی یه دختر واسه بار اول میشینه جلو آینه مادرش میاد پیشش میگه:

دختر گلم قربونت برم خودتو نگاه کن چقدر ناز شدی یه وقت خودتو حیف نکنیا یه وقت به پسر اعتماد نکنیا

ولی برادر همشون مثل همن همشون همشون نا مردن

آره این یه حقیقته پشت پردس اما یه پرده ی حقیقی پس باید حرفو زد واسه اینکه

هر کیو میبینی لا اقل یه بار رو دست خورده ...

راستش نمیدونم این چیه تو وجود زن که ممکنه عزیز ترین کسشم پس بزنه

همش میگن مردا ندارن لیاقت آخ لیاقت چی دیدنه خیانت..................

جواب بدین.

مادرش میگه گولشون بزن خودش به درد نمیخوره فقط پولشو بچسب

این یه حقیقت تلخه وا کنین چشاتونو

از نظر اونا عشق یعنی ثروت پول و پرادو

پس جای دل داشته باشین یه چشم باز

چشم زنو کور میکنه برق طلا

چیزی که ازشون واست میمونه درد و بلاست

تا اوضات خوبه عاشقته چه جور..... تا اوضا عت بد میشه رابطت میشه نا جور

بعدشم خانوادشو بهونه میکنه

آخه کدوم پدر به دخترش میگه عاشق نشو کدوم مادری میخواد که بکشی عاطفتو

چرا داد میزنم چرا تند میرم چرا داد نزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه اینکه دختر خانوم تفریح کرده باشه هزار تا دل باید بشکنه هزار تا شاهرگ باس پاره بشه واسه اینکه تفریح کرده باشه آره د بگین اره ه ه ه ه ه ه بگین لعنتی

ولی خدا جای حق نشسته ....

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 به اهدافت ایمین داشته باش
اهداف شخصی متعلق به خود شماست

آن چیزهایی هستند که خود شما میخواهید نه چیزهایی که دیگران برای شما میخواهند

کلید شاد زیستن احترام گذاشتن به اهداف و آرزوهایت است نه احترام به دیگران و خواسته های آنها برای شما

حتا اکر زمانی که دیگران اهداف شما را مسخره می کنند

نگذار که کوتاه نظری و بی اعتنایی دیگران هدف زندگیت را تحت تاثیر قرار دهد

رفتار و حرکتی که بر علیه آرزوها و عقایدت است قبول نکن.

با خودت رو راست بتش.

محکم بایست

و

رویاهایت را به تاخیر نیانداز...

|+| نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
از این جا به کجا خواهیم رفت این آن چیزی نیست که ما به دنبالش بودیم همه چیز از آن بود تو به من ایمان داشتی و من به تو اما اما اطمینان ما از بین رفت حال چه کنیم که رویاهایمان دوباره جان بگیرد چگونه می توانیم آن همه اشتیاق را همچو گذشته زنده نگه داریم در درونم آنچه مشتاق گفتنش هستم را نهان نگه می دارم از آنکه احساسم را اعتراف

کنم هراس دارم میترسم میترسم تو را از دست بدهم تو باید مرا دوست داشته باشی باید دوستم بداری  چرا در کنارم هستی دیگر چگونه میتوانم برایت اهمیت داشته باشم

فرصتی به من بده فرصتی بده تا به تو نشان دهم هیچ چیز تغیر نکرده در درون قلبم آنچه را که مشتاق گفتنش هستم را مخفی میسازم میترسم احساسم را بیان کنم میترسم تو را از دست بدهم و تو باید مرا دوست بداری آر ی باید مرا دوست داشته باشی...........................

|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
آن هنگام که به گذشته مینگرم خاطرات رقصهایی که با تو در زیر نور ستارگان داشتم برایم زنده میگردد همه چیز چقدر عالی بود اما اما اما من از کجا میدانستم که تو روری بدرود خاهی گفت اکنون خوشحالم که نمیدانستم داستانمان چگونه  پیش حواهد رفت و زندگیمان همهن بهتر که به بخت و اقبال واگذار می شد شاید دیگر در زندگیم وجود نداشتی اکنون غم نبودنت را حس نمیکردم اما درآن صورت هیچ گاه خاطرات شیرین رقص با تو نیز در جانم شکل نمیگرفت آن زمان که تو را در آغوش داشتم گویی مالک همه چیز بودم و برای لحظاتی خود را همچون یک شاه خس میکردم اما حتی اگر میدانستم که روزی سقوط خواهم کرد هرگز قادر نبودم که ان را مطلق سازم اما اکنون خوشحالم که خبر نداشتم که چگونه همه چیز پایان حواهد یافت گویی همان بهتر بود که زندگیمان به بخت و اقبال سپرده میشد  .................
|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
  پرواز
پرواز کن پرنده  کوچک خوشبختی من  پرواز کن به آن سوی تخیلات بر فراز لطیف ترین ابرها وسفید ترین کبوترها و بر بادهای عاشقانه آسمان از ستارگان و سیارات گذر کن این عالم تنهایی ما را ترک کن از درد و رنج این جهان بگریز و دوباره به پرواز درآی  پرواز کن ای با ارزش ترین ها سفر بی انتهای تو هم اکنونو اغاز گشته است شادمانی  

دلبذیرت   را با خود ببر چرا که زیباتر از ان است که از آن این دنیا باشد به ساحلی دیگر قدم گذار جایی که برای ابد آرامش در انتظار توست اما خاطرات ما را چه تلخ و چه شیرین تا آن زمان که دوباره یکدیگر را ببینیم خفظ کن پرواز کن بی هراس  پروازکن لحظه ای هم تامل نکن و اشک نریز قلبت  پاک است و روحت ازاد به راحت ادامه بده در انتظار من نباش بر فراز جهانی که به پرواز در آمده ای آن سوی دستان زمان ماه طلوع میکند و خورشید غروب میکند اما من هرگز تو را از یاد نخاهم برد پرواز کن  پرندهی کوچک به آنجا که تنها فرشتگان ترانه می سرایند  پرواز کن چرا که زمان  پرواز فرا رسیده است حال برو و روشنایی را دریاب .............

 

   

 

|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 
دیگر خاطرم از این همه هیچ مکرر نمی شود. دیگر هیجوقت به این آمد و

 

رفتنها دل نمی بندم. دیگر از هیچ حرف شکسته ای رنجیده خاطر نمی شوم

 

و از هیچ نگاه عاشقی فرسوده نخواهم شد. قول خواهم داد.

 

نه اینکه بخواهم بگویم خوبم یا بدم زیبا هستم یا زشت. دیگر این حرفها برایم

 

ارزشی ندارد. دیگر خاطرم از هیچ زخم زبانی رنجیده نمی شود و دیگر از

 

هیچ نگاه تمسخرآمیزی نخواهم شکست.دیگر زخمهایم در پی مرهمی

 

نیست و دیگر هیج دستی نمی تواند التیام بخش زخمهایم باشد. دیگر به

 

هیچ تولد یا پایانی دل نمی بندم و امیدوار نمی شوم. نه به آنی که ساعتی

 

دیگر متولد می شود و نه به آن لحظه ای که قرار است ساعتی دیگر

 

لحظه سنگین فراق ابدی و همیشگی یک نفر باشد.این درد سنگینی است و

 

این درد برای من چه زود آمد و گذشت.

 

قول داده ام دیگر خودم را در هیچ آینه ای جستجو نکنم و برای دیدن هیچ

 

کسی قلم انتظار بر شماره های ریز و درشت تقویم نکشم و دیگر به هیچ

 

لحظه ای خیره نمی مانم.           

 

با خود قرار گذاشته ام که دیگر نامه هایم را فقط برای خدا بنویسم و رنجهایم

 

را و خون قلمم را فقط در راه او به پایان برسانم و فقط در راه او متولد شوم.

 

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 

زندگیم تا الان بوده همش بوده عذاب یاد گرفتم برم جلوعصا به دست

حس میکردم به انتها رسیده طاقت خودمو رها کردم زدم به سیم آخر فکر میکردم  تموم شده دیگه دوره پاکی وقتی دیدمت فهمیدم تو این کره خاکی میشه هنوزم دوست داشتو عشق نمرده فمیدم اینو که زندگیم چشم نخورده من عشق با تو میخام چونکه تو دل بقیه مرد این دل سادم شکستو بخیه خورد بایدکه نوراین  دلم حالا بتابه رو تو عوض نمیکنم با غریبه یه تار موتو آدما دلمو شکستن و اینو یادم دادن که دیگه خودمو قایم کنم از عالم آدم میخام بیتی تا پناه دل خستم باشی پس بی تو میدونم زندگیم از هم پاشیدس

من و تو با همه فرق داریم اینو خودت هم میدونی اگه تو بری میمیرم بگو که با من میمونی دارم از چشمات میخونم که حالا منتظر یه مرده مردی که همه احساساتش منحصر به فرده همه دردای من تو نوشته هامه داستان زندگیم همچنان ادامه داره ولی دیگه خسته شدم از تک و تنها ادامه دادن میخام منم داد بزنم تو اسمون یه ستاره دارم غرورو میزارم کنار پس بزار تا بگم مثل تو پیدا میشه از میلیونها یکی دلم بد جوری بی تابه به خاطر با تو بودن من تو رو میخام با تمام وجود و تار و پودم میدونی منتظر موندم تا شبی که بهم اس ام اس بدی و بگی که از این به بد تویی شریکه زندگیم

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی........
گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خويشتن
. گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

... گفتم عشق راز است .راز بين من و توست ,بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد . مگر به مرگ
__________________
|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386  |
 
 
بالا